هشت ماهگی
در هشتمین ماه زندگی
هنوزم فقط و فقط میشینم و هیچ حرکت دیگه ای بلد نیستم مثل سینه خیز و چهار دست و پا رفتن
فقط الان ٤ تا دندون دارم که حسابی منو در امر خوردن کمک میکنند

اینم عین چهار تاش!
خواب شبم هم ساعت ٧.٥ شروع میشه تا ٧صبح !
در این روزها فقط دوست دارم بغل باشم و یکی منو راه ببره
گاهی که نشستم و دستم به هیچ کس نمیرسه که خودم رو بندازم تو بغلش اگه داداشی از کنام رد بشه پاهاشو میگیرم و ازش میخوام که بغلم کنه اما نمیتونه که!
این روزها داداشی میگه من مهرسا رو اندازه همه گلها و ستاره ها دوست دارم چون مثل فرشته اس
منم خیلی دوستش دارم چون خیلی مهربونه

همه اینها که خوندید در مورد من بودن؟
من و میگید دیگه؟

در آخرین روز ٨ ماهگی یک آبگوشت حسابی هم نوش جون کردم
خلاصه که الان یک دختر کوچولوی ٨ ماهه هستم
وزنم هم ١٠ کیلو ٣٣٠شده قدم هم ٧٣
خلاصه که روزگار همینه دیگه

برادرم هم در هشت ماهگی خیلی شبیه من بوده!



هشت ماهگی
